تبليغاتX
هیچ گلی خوشبو تر از مادر ندیدم
عشق آن نيست كه يك دل به صد يار دهيم عشق آن است كه صد دل به يك يار دهيم

  

 

من از قصه زندگي ام نميترسم

من از بي تو بودن و به ياد تو زيستن و

تنها از خاطرات گذشته تغذيه كردن مي ترسم .

اي بهار زندگي ام

اكنون كه قلبم مالامال از غم زندگيست

اكنون كه پاهايم توان راه رفتن ندارد

برگرد

باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را

باز هم آغوش گرمت را به سويم بگشا

باز هم شانه هايت را مرحمي برايم قرار بده

بگذار در آغوشت آرامش را به دست آورم .

بدان كه قلب من هم شكسته

بدان كه روحم از همه دردها خسته شده

اين را بدان كه با آمدنت غم براي هميشه من را ترك خواهد كرد .

پس برگرد كه من به اميد ديدار تو زنده ام ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 12:10  توسط علی | 

 

 

من نمی خـوام فـکـر کـنـی کـه عـاشقیم یه حرفه

یه کــم اگــه نبــاشی آب مـی شه مثـل بـــرفـه

دلـم می خواد بـدونـی دلـم مـث یـه دریـاس

به وسعت نگاهت٫عمیق وخیس وژرفه

میخوام برات بمیرم شاید که باور کنی

شاید با برق چشمات مرگ و آسونتر کنی

من نمـی خـوام بگم کـه چشات خـود ستـارس

چشـات اگـه نبــاشه ستــاره بی اشـارست

من نمیخوام رو کاغذ فقط نوشته باشم

دیـدن روی مـاهت تولـد دوبارس

میخوام برات بمیرم شاید که باور کنی

شاید با برق چشمات مرگ و آسونتر کنی

من نمی خوام بگــم کــه صد بــار واسـه تـو مـردم

قــــدِّ  تمـــوم  دنیـــــا عـــاشق  و دلــسپــــردم

میخوام خودت حس کنی٫بدون طعم حرفت

چقد توقحطی نور٫ لحظه هاروشمردم

 میخوام برات بمیرم شاید که باور کنی

شاید با برق چشمات مرگ و آسونتر کنی

من نمـی خــوام بهـــار شـه ٫ من عــاشق پــائیـزم

پـائیزمیشه عاشق تر واسه  تـو اشک میریـزم

من نمـی خــوام عــاشقیــم مثل بقیـه بـاشه

فقط بگم فدات شم ٫ فقط بگم عـزیزم

 میخوام برات بمیرم شاید که باور کنی

شاید با برق چشمات مرگ و آسونتر کنی

من نمی خـوام داشتـنـت ٫ واســه مـن آسون بشــه

نعمت بــا تــو بــودن ٫ اینجــا فـراوون بشــه

من نمی خوام با خودت بگی که نه محاله

کیوان عاشق من٫ شبیه مجنون بشه

 میخوام برات بمیرم شاید که باور کنی

شاید با برق چشمات مرگ و آسونتر کنی

 من نمـی خــوام بـگـــم کـــه ببـــاری بـــارون میــــاد

بــه خــاطـــرتــــو چشـم گــلای رز خــــون میـــاد

من نمیخـوام فکــر کـنـی حـرفــای عــاشقـونــم

همین جورآسون میره همین جورآسون میاد

 میخوام برات بمیرم شاید که باور کنی

شاید با برق چشمات مرگ

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 17:2  توسط علی | 

ای عشق من

تـا وقتي كــه تـو هستي، تـا لحظه اي كه ياد تو در خاطر من جاريست!
                 تا زماني كه دستهاي گرمت همراه دستاي خسته ي منه!

 تـا وقتي كــه نگاهت تنها پناهگاه و تكيه گاه نگاه سرگردان منه!
                  تا زماني كه تو همسفر جاده زندگي من هستي!

تا وقتي كه شونه هاي تو امنترين جاي دنياست براي من!
                من زنده هستم! براي زندگي كردن با تو!

                        هیچ وقت ترکم نکن

ناله کردم ذره اي از دردهايم کم نشد

گريه کردم اشک برداغ دلم مرحم نشد

در گلستان بوي گل بسيار بوييدم ولي

از هزاران گل يکي همچون تو  پيدا نشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 14:13  توسط علی | 

 

 

روزگاري در گوشه اي از دفترم نوشته بودم......

تنهائي را دوست دارم چون بي وفا نيست

تنهائي را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام

تنهائي رادوست دارم چون عشق دروغين درآن نيست

تنهائي را دوست دارم چون خدا هم تنهاست

تنهائي رادوست دارم چون در خلوت وتنهائيم در انتظار خواهم گريست وهيچ کس اشکهايم را نميبيند

اما از روزي که تو راديديم نوشتم

ازتنهائي بيزارم چون تنهائي ياد آور لحظات تلخ بي تو مردنم است است...........

از تنهايئ بيزارم زيرا فضاي غم گفته سكوتم تورا فرياد ميزند......

از تنهائي بيزارم چون به تو وابسته ام..........................

ازتنهائي بيزارم چون با تو بودن راتجربه کرده ام...........

از تنهائي بيزارم چون خداوندهيچ انساني را تنها نيافريد..........

از تنهائي بيزارم چون خداوند تو رابرايم فرستاد تا تنها نباشم...........

از تنهائي بيزارم زيرا هر وقت تنهائي گريه كنم دستهاي مهربانت رابراي پاک كردن اشكهايم كم مي آورم.......

از تنهائي بيزارم چون شيرين ترين لحظاتم باتوبودن است......

ازتنهائي بيزارم چون مرداب مرده تنم با آفتاب نگاه تو جان ميگيرد........

ازتنهائي بيزارم چون کوير خشک لبانم عطش باران محبت از لبانت رادارد..........

از تنهائي بيزارم چون هنوز به قداست شانه هايت ايمان دارم.......

ازتنهائي بيزارم چون تمام واژه هاي شعرم باتو بودن را فرياد ميزند........

ازتنهائي بيزارم چون هيچگاه تنهائي را درک نکردم هميشه وهمه جا درهم حال حضورت را در قلبم حس کردم..............

پس بگذار با تو باشم...........

عاشقانه در آغوش پر مهر تو بميرم.......

تا هميشه ماندگار باشم...............

تنهام نذار....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 2:31  توسط علی | 

پيشه من نيستي ولي من هنوزم به يادتم...

توي روياي شبم عا شقونه دنبالتم...

پرده فاصله روكشيدي روي نگاه من...

من كه به يادتم پس چرا تو نيستي به ياده من...

تو كه بودي ياره من تو كه بودي ماله من...

حالا تو رفتي ساكت و خاموش شدي ياره من...

برگرد عزيزم پيشه من تا بشنوي صداي من...

بيا بازم عاشقونه اسمم رو صدا بزن...

توي فرياده نگاهم شنيدي سكوتمو...

روي قله عشقت چه آسون ديدي سكوتمو...

سايه اي كه روي اشكاي من نشست بي پايان...

هنوزم خيسه جايه رده پامون زيره باران...

باران غم و بود خون بود تو نگاه من...

بيا و نرو و بمون زود نشه جدا ز تن...

تنه خسته من آغوشه گرم تو رو ميخواد...

چشم بسته من خاطراتتو داره به ياد...

اگه بخواي ميميرم وقتي تو نباشي...

اگه نخواي من ميرم حتي ستاره شي...

چرا خدا يه كاري كردي كه من عاشق بشم...

چرا خدا وقتي من عاشق شدم نموند پيشم...

پرويسه نگاه من عاشقتمامو بخون...

حتي اگه من مردم هيچ وقت نرو با من بمون...

تو كه معني اسمت شده واسه علي صدا...

تا كه تو رو ميبينه ميميره با يه نگات...

ميدوني وقتي كه رفتي...رفتي و از من گذشتي...

نوشتم من روي ديوار...اسم تو رو به يادگار...

ميدوني دوست دارم من...ميدوني عاشقتم من...

مثل يه عاشق ديوونه كه فقط از تو ميخونه...

شكستم بي صدا با يك نگاه...ميدونم نميشه نه بي تو تو رويا...

يك نگاه يه گريه با يك صدا...منو كشت منو برد تنها تو رويا...

ميدوني اگه بري ميميرم...آره خوشگل من...

بي تو من ميميرم...تو دامت اسيرم...

شكستم بي صدا با يك نگاه...ميدونم نميشه نه بي تو تو رويا...بدون تو از

زندگي سيرم...

 

عاشقم عاشقه تو عاشقه چشمان گريانت...

ميخوام من با تو باشم عزيزم من ميخوامت...

خوب ديگه گفتم تو رو چقدر ميخوام خيلي زياد...

حالا تو نرو بيا تا فاصله ها بره ز ياد...

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 1:58  توسط علی | 

گل رز

حسرت داشتن تو

 مثل اون وقتا هنوز دلم برات لک می زنه
 حسرت داشتن تو ،‌پیر شده ، عینک می زنه
 صورتم سرخ شده بود ،‌اما حالا کبود شده
 جدایی یه عمر داره توی اون چک می زنه
 اونی که من نمی خواستمش ولی منو می خواست
 منو می بینه یه وقت ، دوباره چشمک می زنه
 یادته مشروط دوست داشتن تو شدم یه عمر ؟
 هنوزم کامپیوتر داره برام تک می زنه
حالا که گذشت و رفتی و منم تموم شدم
 مث تو کی آدمو جای عروسک می زنه ؟
 دیشب از خواب پریدم خوب شد ، آخه دیدم یکی
داره به ماشین تو ، هی گل میخک می زنه
 تو که تنها نبودی ،‌یکی پیشت نشسته بود
 بگذریم این دل من همیشه با شک می زنه
 اونی که بهم می گفت دوست دارم دوسم نداشت
 دیده بودم واسه ی دختره سوتک می زنه
باورت می شه هنوز عاشقتم اون روز خوب
 دل هنوز واست « تولدت مبارک » می زنه
 تو زیاد دوسم نداشتی ، خوب مقصر نبودی
 کی میاد امضا زیر قول یه کودک می زنه ؟
 نه که بچه ها بدن ،‌ پک و زلاله قلبشون
 ولی نبض عقلشون یه قدری کوچک می زنه
 فکر نکن فقط تویی رسمه یه وقتا حوصله
 میره آسمون ، خودش رو جای لک لک می زنه
 دختر همسایه مون ، نمی دونه دوس نداری
 داره دور قاب عکست گل و پولک می زنه
نه که فکر کنی به تو نظر داره ، می کشمش
 مثلا داره رو زخمام گل پیچک می زنه
 کارش این نیس ، طفلکی شب تا سپیده می شینه
 گل و بوته و شکوفه روی قلک می زنه
 راستی من چرا تو نامم اینا رو به تو می گم
 نمی گم گوشای رؤیام دیگه سمعک می زنه
 جز واسه نوار تو که توش صدای نازته
 به نفس هام طعم عطر سیب قندک می زنه
 نامه مو جواب نده ،‌دوسم نداشته باش ولی
 نذا اصلا نزنه قلبی که اندک می زنه
 پیش هیچ کسی نرو ، حلقه دس کسی نکن
 چون گناهه ، من هنوز دلم برات لک می زنه 

مریم حیدرزاده

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 0:44  توسط علی | 

عاشقانه

به اونایی که براتون ارزش دارن

 بهترین دوست اون دوستیه که بتونی باهاش روی یک سکو سکت بشینی و چیزی نگی و وقتی ازش دور میشی حس کنی بهترین گفتگوی عمرت رو داشتی
 ما واقعا تا چیزی رو از دست ندیم قدرش رو نمی دونیم ولی در عین حال تا وقتی که چیزی رو دوباره به دست نیاریم نمی دونیم چی رو از دست دادیم
 اینکه تمام عشقت رو به کسی بدی تضمینی بر این نیست که او هم همین کار رو بکنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش ، فقط منتظر باش تا اینکه عشق آروم تو قلبش رشد کنه و اگه این طور نشد خوشحال باش که توی دل تو رشد کرده
 در عرض یک دقیقه میشه یک نفر رو خرد کرد در یک ساعت میشه یکی رو دوست داشت و در یک روز میشه عاشق شد ، ئلی یک عمر طول می کشه تا کسی رو فراموش کرد
 دنبال نگاهها نرو چون می تونن گولت بزنن، دنبال دارایی ترو چون کم کم افول می کنه ، دنبال کسی باش که باعث بشه لبخند بزنی چون فقط با یک لبخند میشه یه روز تیره رو روشن کرد ، کسی رو پیدا کن که تو رو شاد کنه
دقایقی تو زندگی هستن که دلت برای کسی اونقدر تنگ میشه که می خوای اونو از رویات بکشی بیرون و توی دنیای واقعی بغلش کنی
 رویایی رو ببین که می خوای ، جایی برو که دوست داری ، چیزی باش که می خوای باشی ، چون فقط یک جون داری و یک شانس برای اینکه هر چی دوست داری انجام بدی
 آرزو می کنم به اندازه ی کافی شادی داشته باشی تا خوش باشی ، به اندازه کافی بکوشی تا قوی باشی
 به اندازه کافی اندوه داشته باشی تا یک انسان باقی بمونی و به اندازه کافی امید تا خوشحال بمونی
 همیشه خودتو جای دیگران بذار اگر حس می کنی چیزی ناراحتت می کنه احتمالا دیگران رو هم آزار می ده
 شادترین افراد لزوما بهترین چیزها رو ندارن ، اونا فقط از اونچه تو راهشون هست بهترین استفاده رو می برن
 شادی برای اونایی که گریه می کنن و یا صدمه می بینن زنده است ، برای اونایی که دنبالش می گردن و اونایی که امتحانش کردن ، چون فقط اینها هستن که اهمین دیگران رو تو زندگیشون می فهمن
 عشق با یک لبخند شروع میشه با یک بوسه رشد می کنه و با اشک تموم می شه ،‌ روشنترین اینده همیشه روی گذشته فراموش شده شکل می گیره ، نمیشه تا وقتی که دردها و رنجا رو دور نریختی توی زندگی به درستی پیش بری ،
 وقتی که به دنیا اومدی تو تنها کسی بودی که گریه می کردی و بقیه می خندیدن ، سعی کن یه جوری زندگی کنی وقتی رفتی تنها تو بخندی و بقیه گریه کنن
نیما احرار (اهرار )

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 0:16  توسط علی | 
 

قلب

محبت

نام تو رو آورده ام دارم عبادت میکنم
گرد نگاهت گشته ام دارم زیارت میکنم
دستت به دست دیگری از این گذشته کار من
اما نمی دانم چرا دارم حسادت میکنم
گفتی دلم را بعد از این دست کس دیگر دهم
 شاید تو با خودئ گفته ای دارم اطاعت میکنم
رفتم کنار پنجره دیدم تو را با بگذریم
 چیزی ندیدم این چنین دارم رعایت میکنم
من عاشق چشم تو ام تو مبتلای دیگری
 دارم به تقدیر خودم چندیست عادت میکنم
تو التماسیم می کنی جوری فراموشت کتم
با التماس ولی تو را به خانه دعوت میکنم
گفتی محبت کن برو باشد خداحافظ ولی
 رفتم که تو باور کنی دارم محبت میکنم
 

مریم حیدرزاده

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 20:7  توسط علی | 
 

ashegh

عشق یعنی

ای پناه قلبهای بی پناه ای امید آسمان های غریب
ای به رنگ اشک های گرم شمع ای چنان لبخند میخک ها نجیب
ای دوای درد دلهای اسیر ای نگاهت مرهم زخم بهار
ای عبور تو غروب آرزو ای ز شبنم های رویا یادگار
کوچه دل با تو زیبا میشود
تو شفا بخش نگاه عاشقی
مهربانی نازننی مثل عشق
با تمام شاپرک ها صادق ی
چشم هایت مثل رنگین کمان دست هایت باغ پک نسترن
قلب اقیانوسی از شوق و نگاه با دلت پروانه شد احساس من
قلب من یک جاده تاریک بود
با تو قلبم کلبه پیوند شد
اشک هایم مثل نیلوفر شکفت
حاصلش یک آسمان لبخند شد
مرز ما گلدانی از احساس شد
 تو گلدان پیچکی از عاطفه
تو شدی راز شکفتن
من شدم برگ سبز و کوچکی از عاطفه
ای تماشای تو یک حس لطیف
 بی تو فرش ک.چه های بارانی ست
بی تو صد نیلوفر عاشق هنوز
در حصار عاشقی زندانی ست
قلب من تقدیم چشمان تو شد
عشق یعنی تا ابد آبی شدن
عشق یعنی لحظه ای بارانی و
لحظه ای شفاف و مهتابی شدن
عشق یعنی لذت یک آرزو
عشق یعنی یک بلای ماندگار
عشق یعنی هدیه ای از آسمان
عشق یعنی یک صفای سازگار
عشق یعنی با وجود زندگی دور از آداب مردم زیستن
عشق یعنی لحظه ای خندیدن و
 سال ها اشک ندامت ریختن
عشق یعنی زنگ تکرار نگاه
عشق یعنی لحظه ای زیبا شدن
عشق یعنی قطره بودن سوختن
عشق یعنی راهی دریا شدن
هر چه هست این عشق صد ها قلب صاف
با حضورش ‌آبی و بی کینه است
عشق یعنی سبز بودن تا ابد
عشق رنگ نقره اینه است
تو گل گلدان قلب من شدی
عشق شد یک برگ از گلدان تو
در بهار آرزوها می دهد
 میوه های عاطفه چشمان تو
چشمهایم باز بارانی شدند
قلبم اما گشت دریای ز عشق
دل گذشت از کوچه های خاطره
ر.ح شد مضمون و معنایی ز عشق
باید از آرامش دل ها گذشت
شادمان چون لحظه دیدار شد
بهترین تسکین دل این جمله است
باید از پیوند تو سرشار شد 

مریم حیدرزاده 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 17:17  توسط علی | 
برگرد تو پیشم

 

برای دیدن تو

برای دیدن تو نقره ی ماهو چیدم
 تا آسمون هفتم به خاطرت دویدم
برای دیدن تو. آسمونو شکافتم
 ستاره چشیدم تا طعمشو شناختم
 برا دیدین تو خارا رو سجده کردم
 به جای چشم ابرا سوختم و گریه کردم
برای دیدن تو پاییز شدم شکستم
 برف زمستون شدم رو بامتون نشستم
 برای دیدن تو از دریاها گذشتم
 دور ضریح عکست شب تا سپیده گشتم
 برای دیدن تو شدم مث پنجره
 اشاره هات محاله از یاد چشمام بره
 برای دیدین تو سوار موجا شدم
 چون تو رو داشته باشم همیشه تنها شدم
 برای دیدن تو عمری مسافر شدن
 به اجترام اسمت رفتم و شاعر شدم
 برای دیدن تو خط کشیدم رو تقدیر
 نگات مث یه صیاد منو کشید به زنجیر
 برای دیدن تو سنگا رو شیدا کردم
 طلسما رو شکستم راها رو پیدا کردم
برای دیدن تو ، تو جنگلا گم شدم
 بازیچه ی نگاه سکت مردم شدم
 برای دیدن تو خیلی چیزا شنیدم
 خیلی کارا رو کردم اما تو رو ندیدم
 برای دیدن تو رفتم تو باغ شعرا
 سراغ فال حافظ ، دنبال شعر نیما
 برای دیدن تو چه دردایی کشیدم
 تبم رسید به خورشید ،‌ تموم شدم ، بریدم
 برای دیدن تو از خواب گل و پروندم
 چه شبها مثل مجنون تو دشت و صحرا موندم
 برای دیدن تو چه قصه ها که داشتم
 سر و رو شونه ی رنج چه روزا که گذاشتم
برای دیدن تو قامت غصه خم شد
 انگار که قحطی اومد هر چی به جز تو کم شد
 برای دیدن تو نیاز نبود بگردم
 تو هر جا با من بودی پس تو رو پیدا کردم

مریم حیدر زاده

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 17:1  توسط علی | 
روزگار غریب
 
 
چی می شد ؟

عاشق و معشوقها ای کاش بهم انقد شک نداشتن
سقف اعتمادامون کاش انقدر ترک نداشتن
چی می شد دست من و تو همیشه تو دست هم بود
 از ما هرچی که می گفتن واسه ی عاشقی کم بود
چی می شد بی التماسم تو می اومدی به خونه
چی می شد دلت می دونست که باید پیشم بمونه
 چی می شد می سوخت دلامون واسه التماس سیبا
چی میشد دنیا رو یک شب بسپاریم دست غریبا
چی می شد من رو تو یک شب ببری به زیر بارون
حتی به قیمت مرگ عزت و آبروهامون
کاش برای کشتی عشق یکی از ما ناخدا بود
 که می رفتیم اونجا غیر ما فقط خدا بود
 چشمای ناز تو ای کاش یه ضریحی داشت طلایی
 انقد دورش می گشتم که نشه پیداش جدایی
کاشکی یادمون نمی رفت عهدامون بدون علت
 واسه ی دفاع از خود دست نمی زدیم به تهمت
 کاشکی عهدامون نمی شکست با یه اتفاق ساده
 به دلیل اینکه آدم توی این دنیا زیاده
کاش برای اون مهم بود چشام از خاطره خیسه
گفته بودم که دل من برای اون می نویسه
یادته واست نوشتم روی صفحه های رنگی
حیفه که پیشم نمونن چشای به این قشنگی
گفتی تنها راهه پرواز ولی آسمون چه دوره
واسه تو کاری نداره که دسات مثل بلوره
 کی میگه سرمای بهمن واسه باریدن برفه
 ایراد از عشق من و توست که همش اسیر حرفه
 نگرانم واسه اون روز که بازم تازه شه داغم
ونم یه روز نزدیک نمی یای دیگه سراغم
من خودم دیدم ستاره نور نداره بی فروغه
تو اصن دوسم نداشتی هر چی که گفتی دروغه
 هنوزم عاشقتم جون چشات جون دریا
ولیکن یادت بمونه خوب من و گذاشتی تنها
می خواد دعاهای ما واسه همدیگه بگیره
یکی از ما با شهامت واسه اون یکی بمیره
قدر بین دلا و حرفهای ما اختلافه
 این روزها درد غریبی می کنه ما رو کلافه
چی میشه با هم بسازیم یه روزی یه شهر تازه
 بدون اینکه بگیریم از کسی حتی اجازه
یادگاری بنویسیم کاش رو گلبرگای قرمز
بنویسیم که عزیزم هر جا باشم بی تو هرگز
کاش نشه زندگیامون یه روزی اسیر تکرار
و یادت می یاد عزیزم گفتی به امید دیدار ؟

  مریم حیدرزاده

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 16:45  توسط علی | 

سایت تخصصی آپلود عکس و تصویر وبلاگهای ایرانی

غنچه سرخ دعا

من از آن ابتدای آشنایی
 شدم جادوی موج چشم هایت
تو رفتی و گذشتی مثل باران
و من دستی تکان دادم برایت
تو یادت نیست آنجا اولش بود
همان جایی که با هم دست دادیم
همان لحظه سپردم هستیم را
به شهر بی قرار دست هایت
 تو رفتی باز هم مثل همیشه
من و یاد تو با هم گریه کردیم
تو ناچاری برای رفتن و من
همیشه تشنه شهد صدایت
شب و مهتاب و اشک و یاس و گلدان
 همه با هم سلامت می رسانند
هوای آسمان دیده ابری ست
هوای کوچه غرق رد پایت
اگر می ماندی و تنها نبودم
عروس آرزو خوشبخت میشد
و فکرش را بکن چه لذتی داشت
شکفتن روی باغ شانه هایت
کتاب زندگی یک قصه دارد
و تو آن ماجرای بی نظیری
 و حالا قصه من غصه تست
وشاید غصه من ماجرایت
سفر کردن به شهر دیدگانت
به جان شمعدانی کار من نیست
فقط لطفی کن و دل را بینداز
به رسم یادگاری زیر پایت
شبی پرسیده ام از خود هستیم چیست
به جز اشک و نیاز و یاد و تقدیر
و حالا با صداقت می نویسم
همین هایی که من دارم فدایت
دعایت می کنم خوشبخت باشی
تو هم تنها برای خود دعا کن
الهی گل کند در آسمانها

خلوص غنچه سرخ دعایت

مریم حیدرزاده

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 16:43  توسط علی | 

تنهایی

نه... دل به دل را نداره

سوختم و آب شدم به پات
امروز و فردا نداره
خوشت میاد ببینی ، نه ؟
كشتن تماشا نداره
قهر می كنی ، ناز می كنی
ناز می كشم ، آشتی كنی
قصه كه نیس ، حقیقته
دروغ و دعوا نداره
ضرب المثل دروغ می گه
 نه ... دل به دل را نداره
عاشق و طردش می كنن
تو هیچ دلی جا نداره
دوره زمونه دوره ی حرفای عاشقانه نیست
صحبت پول و شهرته ، صحبتی از ترانه نیست
یه روز منو خواسته بودی ، یه روز خیلی خوب دور
امروز چه راحت نمی خوای ، من بد شدم بهانه نیست
ضرب المثل دروغ می گه
 نه ... دل به دل را نداره
عاشق و طردش می كنن
تو هیچ دلی جا نداره
اگه بفهمن عاشقی ، همه بهت بد می كنن
نسبت دیوونه می دن دست تو رو رد می كنن
اگه بخوای بجنگی با دستای شوم سرنوشت
با هر چی آدمك دارن ، راه تو رو سد می كنن
ضرب المثل دروغ می گه
 نه ... دل به دل را نداره
عاشق و طردش می كنن
تو هیچ دلی جا نداره
بفهمه عاشقش شدی هی با تو بازی می كنه
دیوونه ، آزار اونم با تو رو راضی می كنه ؟
رفتی كجا در می زنی ،اون خود یه رات نمی ده
غریبه جای اون باشه مهمون نوازی می كنه
ضرب المثل دروغ می گه
 نه ... دل به دل را نداره
عاشق و طردش می كنن
تو هیچ دلی جا نداره
كافیه چیزی بدونه ، كار تو دیگه مردنه
دیگه وظیفت اسمشو ، با صدتا جون آوردنه
یه بازی یك طرفس ، كه آخرش مشخصه
همیشه بازنده تویی ، سهم اونم كه بردنه
ضرب المثل دروغ می گه
 نه ... دل به دل را نداره
عاشق و طردش می كنن
تو هیچ دلی جا نداره
اگه بگی دوسش داری ، اون تو رو یادش نمی یاد
فرقی نداره كه چه قدر چه كم بدونه ، چه زیاد
باید هنرپیشه باشی تا نقشو خوب بازی كنی
 یعنی كه وانمود كنی یه جور ازش بدت بیاد
ضرب المثل دروغ می گه
 نه ... دل به دل را نداره
عاشق و طردش می كنن
تو هیچ دلی جا نداره
عاشق دیگه تو عصر ما هیچ جایی حرمت نداره
انگار كسی نمره ی خوب واسه شجاعت نداره
شاید یه جوری شده كه هیچ آدمی تو عصر ما
برای انتخاب شدن ، اصلا لیاقت نداره
ضرب المثل دروغ می گه
 نه ... دل به دل را نداره
عاشق و طردش می كنن
تو هیچ دلی جا نداره
رنگ گل دسته گلا ، فقط رز زرده همین
عاشق هر كس كه بشی عاقبتش درده همین
هر كی یه گمشده داره ، تمام دلخوشیش اینه
اگر یه روز معجزه شه ، اگر كه برگرده همین
ضرب المثل دروغ می گه
 نه ... دل به دل را نداره
عاشق و طردش می كنن
تو هیچ دلی جا نداره
زمونمون عوض شده ، دوره نفرینه و جنگ
 زیاد شدیم ، زیاد شده آدم بدرنگ و دو رنگ
 قلب كوچیك عاشقو با یه اشاره می شكنه
اون كسی كه دوسش داره ، با تیر كمون با چوب و سنگ
ضرب المثل دروغ می گه
 نه ... دل به دل را نداره
عاشق و طردش می كنن
تو هیچ دلی جا نداره
تا بدونه عاشقشی می ره و پیدا نمی شه
می گی می خوام ببینمت می گه نه حالا نمی شه
با هدیه ی تولدش می خوای یه جوری ببینیش
می خوای یه جوری بفرست ببخشید اما نمی شه
ضرب المثل دروغ می گه
 نه ... دل به دل را نداره
عاشق و طردش می كنن
تو هیچ دلی جا نداره
اگر كه حدسم بزنه نمی دونی چیكار كنی
عاشقی خب ، مگه می شه از عاشقی فرار كنی ؟
فكر می كنی اون بدونه خیلی كارت راحت تره
حتی تو رویاهات می خوای كه اونو بی قرار كنی
ضرب المثل دروغ می گه
 نه ... دل به دل را نداره
عاشق و طردش می كنن
تو هیچ دلی جا نداره
هر جوری كه بود چه خوب چه بد ، آروم شدی
 یه كم گذشت و دیدی كه مردی دیگه ، حروم شدی
 یه روزی چش وا می كنی كه خودتم نمی شناسی
فقط تو اینه می بینی آخرشه ، تموم شدی
ضرب المثل دروغ می گه
 نه ... دل به دل را نداره
عاشق و طردش می كنن
تو هیچ دلی جا نداره
تو عاشق كسی می شی كه عاشق غریبه هاس
گریه و زاری می كنی می گی امیدت به خداس
درسته اما اون كه تو شبا براش زار می زنی
راهش و كارش و دلش ، حسابی از شما جداس
ضرب المثل دروغ می گه
 نه ... دل به دل را نداره
عاشق و طردش می كنن
تو هیچ دلی جا نداره
خوش به حال معشوقایی كه بویی از قدیم دارن
تو اعتقادشون شگون ، برای یا كریم دارن
معشوقای زمون ما چون عاشقو بسوزونن
واسه دل اون طفلكی یه عالمه گریم دارن
ضرب المثل دروغ می گه
 نه ... دل به دل را نداره
عاشق و طردش می كنن
تو هیچ دلی جا نداره
ضرب المثل كاش راس بود و دلا به هم یه راهی داشت
اون كه واسه تو ماه شده ، ای كاش كه روی ماهی داشت
كاش عاشق بیچاره ای كه بی دلیل اسیر می شه
یه روز یه كاری كرده بود ، یه جرمی یه گناهی داشت
ضرب المثل دروغ می گه
 نه ... دل به دل را نداره
عاشق و طردش می كنن
تو هیچ دلی جا نداره
كاش واسه بیراهه ی دل ، یه جا یه راه چاره بود
كاش كه علاجش عین قبل ، دعا و استخاره بود
كاش واسه هر عاشقی كه شبا پی ستارشه
تو دنیا محض دلخوشی ، یك شب پر ستاره بود
ضرب المثل دروغ می گه
 نه ... دل به دل را نداره
عاشق و طردش می كنن
تو هیچ دلی جا نداره
ای عاشقای بی گناه ، ما همه زرد و بی كسیم
تنهاییم عین آسمون ، آواره ایم عین نسیم
همه باید یاد بگیریم كه مثل مجنون بزرگ
عاشق هر كسی بشیم ، آخر بهش نمی رسیم
ضرب المثل دروغ می گه
 نه ... دل به دل را نداره
عاشق و طردش می كنن
تو هیچ دلی جا نداره


مریم حیدرزاده

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 16:39  توسط علی | 

مادر عزیزم نمیتوانم برایت بهترین شعر ها را بگویم یا برایت بهترین هدیه را بخرم ولی با تمام وجود می گویم:

 دوستت دارم و روزت مبارک

روز مادر و ولادت حضرت زهرا (س) را به تمام مادران وتمام مسلمانان جهان تبریک میگم  

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 16:22  توسط علی | 
دل تنگی...

پاكی 

دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنم

گفت کو زنجیر تا تدبیر این مجنون کنم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 23:36  توسط علی | 
باز این چه شورش است ....

bibi zeynab

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 23:21  توسط علی | 
برو روی ادامه مطلب بعد فقط بخند...
art in coast

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 23:2  توسط علی | 

 

 

 

ز لیلای شنیدم یا علی گفت

به مجنون چون رسیدم یا علی گفت

نسیمی غنچه ای را باز می كرد

به گوش غنچه كم كم یا علی گفت

چمن با ریزش باران رحمت

دعای كرد او هم یا علی گفت

یقین پروردگار آفرینش

به موجودات عالم یا علی گفت

دلا بایست هر دم یا علی گفت

نه هر دم بل دمادم یا علی گفت

به هر روز به هر شب یا علی گفت

به هر پیچ به هر خم یا علی گفت

دمی كه روح در آدم دمیدند

ز جا بر خاست آدم یا علی گفت

علی در كعبه بر دوش پیمبر

قدم بنهاد و آن دم یا علی گفت

عصا در دست موسی اژدها گشت

كلیم آنجا مسلم یا علی گفت

نمی شد زنده جان مرده هرگز

یقین عیسی بن مریم یا علی گفت

ز بطن حوت یونس گشت آزاد

ز بس در ظلمت یم یا علی گفت

به فرقش كی اثر می كرد شمشیر

شنیدم ابن ملجم یا علی گفت

مگر خیبر ز جایش كنده میشد؟

یقین آندم علی هم یا علی گفت

علی علی یا علی علی مولا یارت

علی حلال جمع مشكلاتم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 23:37  توسط علی | 

هرگز نشد بیای پیشم بگیری دستای منو
بدونی من عاشقتم گوش كنی حرفای منو
تو بی وفا بودی ولی اون كه برات میمرد منم
تا زنده ام دوست دارم اینه كلام آخرم
من كه نتونستم تو رو یه لحظه تنها بزارم
تو سردی خاطره هام بگم كه دوستت ندارم
دلم میخواد همین یه بار اشكام رو پنهوم نكنم
باور كنی تو رو می خوام حرمت رو زندونی كنم
 بیام به شهر خاطرات
غرق بشم توی نگات
دیوونه وار فدات بشم بمیرم من واسه چشات
اما هنوز حوصلمو میره و دست من جداست
ترانه ی سكوت من تو بغض آخرم رهاست
كاش كی میشد فقط 1بار بیا بگی دوستت دارم
تو چشم من نگاه كنی بگی كه عاشقت منم


رو تن زخمی جاده
کی غم رفتنو کاشته
کی تو غربت خیابون
قاب خورشید و شکسته
کی تو شهر عشق و رؤیا
شعر نفرین و نوشته
کی برای من تنها
کوه غم رو جا گذاشته
کی تو اوج قصه ها
من و بی صدا گذاشت
تو کوچ پرنده ها
کی تو خوابم پا گذاشت
برای قلبای خسته
بگین آسمون بباره
زیر پای پاک بارون
یه کسی گلی بکاره
تن زخمی زیر بارون
دیگه مرهمی نداره
میشه تن پوش خیابون
چون دیگه جایی نداره
جاده خالی حالا
من و رو تنش میکاره
رو تن زخمی جاده
کی دیگه پاشو میذاره

دوباره این شب تار از کرانه ام گذشت

گذشت و در سرای دل،

آشیانه ام گسست.

چنان به خاری و خفت

سراغ پیر دهکده بودم

که از طلیعه ی ایمان

دریغ و درد وقصه فراوان

به خاک سرد خفته نشست.

کجاست راوی ایمان؟

کجاست چله ی آرش

که در کمین شبگذران

به هر گلوی تازه نفس، باز!

هزار نیزه و خنجر و افعی  نشست.

نه در نگاه تو افتم

نه در نخیل چهره ی ماه

چو کولی وحش ام

که آشیانه به باد و داغ،بر عمر مانده نشست.

هلا سوار شهر غریبان

هلا دلیر خفته به خون

بدان که عاقبت اینجا

شراره ی شمشیر رستم دستان

بر استخوان و زهره ی درد مندان نشست.

نگاه منتظرم را سحر به خاطره بستم

که اشک دیده نشوید

غبار خستگی ام را

من عاقبت به چه سویی

از این کرانه گذشتم

که این زمانه به نیرنگ

نوشت و آشیانه گسست.

هلا سپیده ی ایمان

مگر زشیشه و سنگ است

خدای هر دو جهانم!؟

می روم !

دیگر از شهر، گریزان شده ام

می روم !

دیگر از حرمت نا گفته، پشیمان شده ام

من از آن خاطره های شب مهتاب

از آن عطر گل افشانی گیسوی بلند و تن یاس

من از آن بوسه

از آن گرمی احساس عبور گل سرخ

من از آن زمزمه ی ماهی و موج و دریا

و سبد های پر از روزی و مرگ

من از آن پنجره های به غم آویخته

از نعره ی دلگیر و قفس های کبود

و پرستوهای زنده بگور

کودکان سر راه

دختران غم فردا

پسران بیمار

از کبوتر های خسته به دام افتاده

از بلوط سر آن باغچه ی خشکیده

چه پریشان شده دلگیرم و دلگیر ،گریزان شده ام!

می روم!

من دگر از کوچه ی پائیزی این فصل خزاندیده پریشان شده ام

 

رسم و آئین جوانمردی، کو!؟

تا کجا ناپیداست

مردمانی به خروش

هرزه گانی به فروش

مرگ را سنگر نیکویی هست

عشق را گرمی بازار ریا

کژدمی هدیه ی زهر آگینی است

که جگرگاه کلام ام خونی است!

با تو اما سخنی نیست

بزن نیش

که در طبع  تو آرامش توست.

 

میروم !من دگر از شهر شما خسته شدم

میروم!

تا که نپرسی از من

به چه ها دل بستی

و چرا از همه جا و همه کس دل کندی!


یارم چو قدح به دست گیرد                

بازار بتان شکست گیرد

هرکس که بدید چشم او گفت

کو محتسبی که مست گیرد

در بحر فتاده ام چو ماهی

تا یار مرا به شست گیرد

در پاش فتاده ام به زاری

آیا بود آنکه دست گیرد

خرم دل آنکه همچو حافظ

جامی ز می الست گیرد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 23:34  توسط علی | 

 

 

عشق فرمان داده که بتو فکر کنم
که به تو فکر کنم
روزو شب زیر لبم اسم تو رو ذکر کنم
دوستم داشته باش
دوستم داشته باش
من به ان می ارزم که بمن تکیه کنی
گل اطمینان رو تو بمن هدیه کنی
تو بمن هدیه کنی
من به ان می ارزم که در این قربانگاه تو بدادم برسی
تو نجاتم بدهی از غم بی همنفسی
تو به ان می ارزی که گریه بارانم را بتو تقدیم کنم
بتو تقدیم کنم
دوستم داشته باش
دوستم داشته باش
من به ان می ارزم که بمن تکیه کنی
گل اطمینان رو تو بمن هدیه کنی
تو به ان می ارزی تا اسیر تو شوم
که بیمن نفست انقدر زنده بمانم تاکه پیر تو شوم
تو به ان می ارزی که گریه بارانم را بتو تقدیم کنم
بتو تقدیم کنم
عشق فرمان داده که بتو فکر کنم
که به تو فکر کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 23:29  توسط علی | 

                                           


 

 

 

«باید خیلی سخت باشد که آدم روزی بفهمد همه زندگی آدمی نیست که او همه زندگیش است. یک جورهایی آدم احساس بدبختی و عجز می‌کند و... احساس زیان‌دیده‌گی وقتی که می‌فهمد طرفش گوشه‌هایی از ذهن و احساسش را پر کرده است از کسی دیگر یا حتی چیزی دیگر، کسی یا چیزی خصوصی برای لذتهای شخصی گهگاهی یا همیشگی‌‌اش.

آدم پیش خودش فکر می‌کند پس من هم جزئی هستم مثل دیگر اجزای زندگیش، گیرم که حالا کمی مهمتر و بزرگتر طوری که جای بیشتری اشغال می‌کنم و وقتی قرار بر بدبینی باشد، تا تهش می‌روی و فکر می‌کنی احتمالا قابل تعویض هم هستی وقتی‌که دیگر همان جزئی نباشی که باید باشی، شاید عوضت کند، شاید هم از سر خاطرات نوستالژیک بگذارد بمانی گوشه‌های تاریک و کم رفت و آمد ذهنش و خاک بخوری برای خودت، همینطور بدون استفاده.

هیچ کارش هم نمی‌شود کرد انگار، مساله بغرنج‌تر از این حرفهاست، تراژیک است اصلا. آدم از یک طرف می‌خواهد کسی را انتخاب کند که پتانسیل رابطه‌ای تمام و کمال را داشته باشد، به قول خودش رابطه‌ای
perfect، جوری که او همه زندگی تو باشد و بالعکس، فکر می‌کنی چنین رابطه‌ای ارزش هرکاری را دارد و بعد... زمان می‌گذرد، یکدفعه نگاه می‌کنی به خودت و او، می‌بینی انگار یک چیزهایی جابجا شده است، احساست، رفتارت، نگاهت یا احساسش، رفتارش، نگاهش، چه فرقی می‌کند، مهم اینست که مثل قبل نیست، پیش خودت فکر می‌کنی قبل یعنی کی و در کمال بهت‌زده‌گی می‌بینی حتی به یاد هم نمی‌آوری، اما تغییر کرده است، جایگاهش، جایگاهت انگار جابجا شده است.

خیلی که آدم باشی و عقل‌رس، می‌نشینی کلاهت را قاضی می‌کنی ببینی کی، کجا، چگونه و بازهم هیچ به یاد نمی‌آوری، جزئیات همه ناپدید شده‌اند و جز کلیاتی بی‌معنا و کلیشه‌ای هیچ چیز باقی نمانده است، تقصیر هیچ‌کس هم نیست، می‌دانی،
زمان جانور طماعی است، گاهی همه جزئیات را برای خودش برمی‌دارد.»

حتی در
Perfect ترین رابطه‌ها هم نباید فردیت آدم‌های حاضر در رابطه نادیده گرفته شود. لابد این جمله را شنیده‌ای از خیلی‌ها که "تنهایی‌ام را آن‌قدر دوست دارم که حاضر نیستم آن را به هیچ رابطه‌ی دوطرفه‌ای بفروشم."، من اما می‌گویم که اصلا چرا باید شکل گرفتن یک رابطه را با از بین رفتن تنهایی‌ها، حریم‌های خصوصی و حتا فردیت آدم‌های آن رابطه معادل فرض کرد؟ چرا در جامعه‌ی سنت‌زده‌ی ما، "متعهد" بودن را با "تحت سلطه‌ی خود در آوردن" اشتباه می‌گیریم؟ آیا کسی که حاضر شده تا رابطه‌ای را تجربه کند، دیگر حق ندارد که هیچ حریم خصوصی‌، هیچ تنهایی و هیچ فردیتی برای خود متصور شود و باید همه‌ی این‌ها را در همراهی که انتخاب کرده ذوب کند؟ آیا باید بگذرد از تمام دوستی‌ها و معاشرت‌هایی که قبل از این رابطه داشته یا بعد از این رابطه امکان تجربه کردن آن‌ها را پیدا می‌کند؟ به بهانه‌ی تعهد؟ به بهانه‌ی اینکه طرف مقابلش را ممکن است خوش نیاید؟ در این صورت آیا شکوه رابطه‌ای را که می‌تواند هر روز، هم خودش را تازه‌تر کند و هم صاحبانش را بالا و بالاتر ببرد، نفروخته‌ایم به خودخواهی‌ها و انحصارطلبی‌هایی که از جنس بلندپروازی و کمال‌طلبی نیستند؟

می‌دانی، من می‌گویم که اساس یک رابطه‌ی کامل (یا به قول تو،
Perfect) را دو چیز تشکیل می‌دهد: یکی "صداقت" و دیگری "ایمان" به درستی انتخاب. اگر رابطه‌ای بر این دو تا استوار باشد، آن‌وقت دیگر دلیلی ندارد که آن‌چنان بر دنیای طرف مقابل‌مان سخت بگیریم که جرات نداشته باشد تا به‌جز ما هیچ بخشی از ذهن و احساسش را به چیزی، کاری، یا آدمی دیگر اختصاص دهد، مبادا که ذهن بدبین ما دچار شک شود. و البته دیگر دلیلی ندارد که دو طرف ِ یک رابطه به جای اینکه بال پرواز هم باشند، زنجیر باشند بر پای هم‌دیگر و مزه‌ی هر تجربه‌ای را با شک‌های بدبینانه و بیمارگونه، در کام هم تلخ کنند. اصلا آیا محدود بودن و مدام نگران بودن به‌خاطر اینکه "مبادا از حدودی که شریکم برای من تعیین کرده، پا را فراتر بگذارم"، با آن کامل بودنی که تو در جست‌وجویش هستی در تناقض نیست؟

می‌شود یک رابطه‌ی کامل را تجربه کرد اما طعم منحصربه‌فرد تنهایی‌های قبل از رابطه را هم حفظ کرد، می‌شود یک رابطه‌ی کامل را تجربه کرد اما به فردیت و حریم خصوصی طرف مقابل هم احترام گذشت، می‌شود یک رابطه‌ی کامل را تجربه کرد اما به‌جای خودخواهی‌ها و انحصارطلبی‌ها، بلندپرواز بود و به پیشرفت کردن و بالاتر رفتن ِ طرف مقابل فکر کرد، اگر و تنها اگر که "صداقت" باشد و البته اگر که "ایمان" داشته باشیم.»

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 23:4  توسط علی | 

وقتی بارون میاد هر چند تا قطره بارون رو تونستی بگیری تو منو دوست داری و هر چند تا رو که نتونستی بگیری من تو رو دوست دارم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 1:7  توسط علی | 

وقتي تو آمدي و دستت  را به سويم دراز کردي ، گفتم

 

ــ از قفس چه مي داني ؟ گفتي : آزادي

 

ــ از تنهايي ؟ گفتي : همزباني

 

ــ از محبت ؟ : عشق

 

ــ از دوستي ؟ : صداقت

 

ــ از بهار ؟ : طراوت

 

ــ از سفر ؟ : انتظار

 

ــ از جدايي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ : ........

 

باز هم گفتم جدايي ؟ سکوت تو مرا شکست و به گريه انداخت .

 

به چشمانت نگاه کردم و گفتم بگو ...

 تو آغوش به رويم گشودي و گفتي :جدايي،هرگز...بي تو من مي ميرم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 1:6  توسط علی | 

در مشرق عشق دشت خورشيد تويي

در باغ نگاه ياس اميد تـويـي

در بين هزار پونه آنكس كه مرا

چون روح نسيم زود فهميد تويي

تو كيستي كه من اينگونه بي تو بي تابم

 
شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم


تو كيستي كه من از موج يك تبسم تو

 
بسان قايق سرگشته روي گردابم

اگر روزى من مردم وتومرادوست داشتي هر پنج شنبه به مزارم بيا وشاخه گل سرخي برايم بياور تا آن شاخه گلي که به تو دادم به خاطر بياورم ...ولي اگر تو مردي من فقط يک بار سر قبرت خواهم آمد وآن دسته گل سفيدى که باخون خودم سرخ خواهم کرد به توهديه ميکنم ودرکنارتوعاشقانه جان ميسپارم...

دوستت دارم ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 1:3  توسط علی | 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 0:58  توسط علی | 

عشق نمي پرسدکه تو کي هستي فقط ميگه که تو مال مني، عشق نمي پرسد اهل کجايي فقط
ميگه که تو قلب من زندگي ميکني، عشق نميپرسد که چکار ميکني فقط ميگه که باعث ميشي
قلب من به ضربان بيفته، غشق نمي پرسد که چرا دور هستي فقط ميگه که هميشه با مني،
عشق نميپرسد دوستم داري فقط ميگه که دوستت دارم

سوال: يه مورچه زير چرخ تريلي له ميشه ولي نمي ميره چرا؟ جواب: دعاي خير پدر و مادر پشت سرش بوده


اگه چشمات پرسيد بگو نديدمش * اگه گوشات پرسيد بگو نشنيدم * اگه دستات لرزيد بگو مال منه


 

سرماست * اگه پاهات سست شد بگو مال ضعفه * اما اگه دلت ريخت بهم به خودت دروغ نگو


 

مراقب گرماي دلت باش تا کاري که زمستان با زمين کرد زندگي با دلت نکند

ازم پرسيد منو بيشتر دوست داري يا زندگيتو * خوب منم راستشو گفتم و گفتم زندگيمو *
نپرسيد چرا ! گريه کردو رفت * اما نميدونست که زندگيم اونه

چشمانت را براي زندگي مي خواهم اسمت را براي دلخوشي مي خوانم دلت را براي عاشقي مي
خواهم صدايت را براي شادابي مي شنوم دستت را براي نوازش و پايت را براي همراهي مي
خواهم عطرت را براي مستي مي بويم خيالت را براي پرواز مي خواهم و خودت را نيز براي پرستش

مي داني عشق چيست؟
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست. درد مي داني چيست؟ آنچه از عشق تو در سينه
تنگم باقيست

براي عشق تو در قلبم سه کوه ساختم اولي کوه وفا دومي کوه صداقت سومي....... کوهي که هر وقت بهم گفتي دوست ندارم از اون بندازمت پايين

قلبت را
خالي نگه دار که اگر روزي خواستي کسي را در قلبت جاي دهي سعي کن که فقط يک نفر باشد
به او بگو که تو را بيشتر از خودم و کمتر از خدا دوست دارم ... زيرا که به خدا
اعتقاد دارم و به تو نياز دارم

من تورو فقط 15 تا دوست دارم!! به اندازه يه 7 آسمون 7 دريا و يک دنياااااا

مراقب گرماي دلت باش تا کاري که زمستان با زمين کرد زندگي با دلت نکند



ازم پرسيد منو بيشتر دوست داري يا زندگيتو * خوب منم راستشو گفتم و گفتم زندگيمو *
نپرسيد چرا ! گريه کردو رفت * اما نميدونست که زندگيم اونه

 

چشمانت را براي زندگي مي خواهم اسمت را براي دلخوشي مي خوانم دلت را براي عاشقي مي
خواهم صدايت را براي شادابي مي شنوم دستت را براي نوازش و پايت را براي همراهي مي
خواهم عطرت را براي مستي مي بويم خيالت را براي پرواز مي خواهم و خودت را نيز براي پرستش

اگه داشتم تورا

اگه داشتم تو رو دنیام یه صفای دیگه داشت
شب عشقم واسه من حال و هوای دیگه داشت
اگه داشتم تو رو رسوای عبادت می شدم
دلم این خسته عاشق یه خدای دیگه داشت

اگه داشتم تو رو اون قصه نویس
واسه من یه قصه های دیگه داشت
می دونم زندگی اینجوری نبود
مرد عاشق یه شبهای دیگه داشت

اگه داشتم تو رو اون میخونه که جای منه
شبها اونجا جای من یه بینوای دیگه داشت
نمی گم با تو واسم، گریه دیگه گریه نبود
با تو این زمزمه ها یه های های دیگه داشت

می دونم پیش تو آروم می شدم حتی اگه
قهر و نازت واسه من درد و بلای دیگه داشت
اگه یارم می شدی، صاحب دنیات می شدم
فکر نکن چشمهای تو یه آشنای دیگه داشت 
 

 

شقايق

* دلم مثه دلت خونه ... * چشام دریای بارونه ...

* مثه مردن میمونه دل بریدن * ولی دل بستن آسونه ...

* ... درد من یکی دو تا نیست * آخه درد من از بیگانه ها نیست

* کسی خوشکیده خونه من رو دستاش * که حتی یک نفس از من جدا نیست

* ... های ... عاشق * گل همیشه عاشق

* ... این جا من خیلی غریبم * آخه اینجا کسی عاشق نمیشه

* اسیر قفل سنگینه سکوته * لبی که قصه گو بوده همیشه

* ... آخرین عاشق تو بودی * تو مردیهو پس از تو عاشقی مرد

* تورو آخر سرابو عشق حصرت * ته گلخونه هایه بی کسی بود

* ... های ... عاشق * گل همیشه عاشق

* دویدیمو، دویدیمو، دویدیمو * به شبهای پر از قصه رسیدیم

* گره زد سرنوشتامونو تقدیر * ولی ما عاقبت از هم بریدیم

* ... جای تو دشت خدا بود * نه تویه گلدون نه تویه قصه ها بود

* حالا از تو فقط این مونده باقی * که سالاره تمومه عاشقایی

* ... های ... عاشق * گل همیشه عاشق

دوستت دارم

من عاشقم

نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم...
چون دنيا يه روز تموم ميشه...

نميخوام بگم که مثل گلی...
چون گل هم يه روز پژمرده ميشه...

نميخوام بگم که سياهی چشمات مثل شبهای پر ستاره اس...
چون شب هم بالاخره تموم ميشه...

نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالی...
چون اب که هميشه پاک نميمونه...

نميخوام بگم که دوستت دارم...
چون منکه اصلا دوستت ندارم...
بلکه من عاشقتم...

چقدر سخته هر لحظه با تو بودن اما از تو دور بودن...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 0:49  توسط علی | 
 

    

      گفتمش: دل مي خري !؟

     پرسيد چند؟!

      گفتمش :دل مال تو ،تنها بخند.

      خنده كرد و دل زدستانم ربود       تا به خود باز آمدم او رفته بود

              دل زدستش روي خاك افتاده بود

                    جاي پايش رويه دل جا مانده بود

                      TinyPic image

افسوس...آن زمان كه بايد دوست بداريم كوتاهي مي كنيم آن زمان كه دوستمان دارند لجبازي مي كنيم و بعد براي آنچه از دست رفته آه ميكشيم

TinyPic image

 

@@@حكايتي آموزنده و جالب@@@

روزي يكي از پادشاهان به سير و سياحت رفت ،تا اين كه به روستايي رسيد ،كمي در آنجا توقف كرد،تا قدري استراحت كند

پادشاه به همراهان خود گفت :بساط طعام را آماده كنيد .همراهان گفتند:بله قربان .پادشاه گفت كمي توقف مي كنم و سپس به راه خود ادامه مي دهيم.همگي گفتند :اطاعت قربان!

پادشاه گفت:آن پيرمرد هم كه در حال كار كردن هست را بگوييد تا بيايد(و با خود زير لب مي گفت:چگونه اين شخص با اين كهولت سن هنوز سر پاست)يكي از افراد گفت آهاي پير مرد بيا جلو،بيا اينجا.

پير مرد جلو امد و گفت :بله ،با من كاري بود!پادشاه گفت:ببينم تو چند سال از عمرت سپري شده؟پير مرد گفت:يكصد و بيست سال ،پادشا‌ه :و هنوزسر پا هستي و كار مي كني.

پير مرد:بله. پادشاه:ما با داشتن وسايل عيش و نوش و استراحت،نصف عمر شما را هم نداريم !!شما دهاتي ها كه وسايل عيش و نوش به قدر ما نداريد ،چطور اين همه عمر مي كنيد؟پيرمرد در جواب پادشاه گفت:هر يك از انسانها سهم مشخصي از اطعام را دارند.هيچكس در اين دنيا بيشتر از اندازه خود نمي تواند مصرف كند .شما در عرض چند سال با پر خوري و زياده روي ،سهم خود را مصرف مي كنيد .

بنا بر اين و قتي كه تمام شد ۀديگر سهمي نداريد و مي ميريد،ولي ما چون سهم خود را كم كم مصرف مي كنيم .بيشتر از شما عمر مي كنيم ،قربان!!!

        

         

عشق را

با تمام وجود فریاد خواهم زد

تا به دنیا ثابت کنم:

"تمام مسیرها به طرف

مشترک مورد نظر

اشغال نمی باشد!!!"


به خورشید گفتم گرمی ات را به من بده تا به تو بدهم، گفت: دستانش گرمای مرا دارند.

 به آسمان گفتم: پاکی ات را به من بده، گفت: چشمانش پاکی مرا دارند.

از دشت سبزی زندگی اش را خواستم، گفت زندگی ات سبزتر از اوست.

از دریا بزرگی و آرامشش را خواستم، گفت: قلبت به اندازه اقیانوس است و آرامشت نیز.

از ماه تابندگی صورتش را خواستم، گفت: وقتی نگاهش می کنم خجل می شوم.

به فکر فرو رفتم من در قبال دستان گرمت، چشمان پاکت، سبزی زندگی ات، بزرگی و آرامش قلبت و صورت ماهت هیچ ندارم که به تو هدیه کنم جز......

این.... بگیر نترس، می تپد برای تو و من چیزی ندارم جز قلبم

شب را دوست دارم به خاطرتاریکی بی انتهایش،ماه زیبایش،ستارگان درخشانش،دوستت دارم به خاطر تمام لحظه هایی که به انسان برای فکرکردن تقدیم می کندبرای دوست داشتن دیگران شب را دوست دارم وبه این خاطرکه همه خوبها،بدها،زیباها،زشتها،سردها،گرمها، بزرگهاوکوچکها درنگاه زیبای سیاه چشمانش به یک اندازه است وتورا دوست دارم به خاطر بی کران آرام سیاه چشمانت.

 


+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 0:44  توسط علی | 
پاييزه چشم تو وقتي بباره وقتي كه ببينم اين بارونه
بارونه چشم تو وقتي بباره وقتي كه ببينم اين پاييزه
اين بارونه كه ميباره كه مثه اشك چشات فايده نداره
اسموني تو ميدوني اين بارونه يا پاييزه

اینم یه نصیحت کوچولو...

قلبت را خالي نگه دار... اگر هم روزي خواستي کسي را در قلبت جاي دهي... سعي کن که فقط يک نفر باشد... به او بگو که تو را بيشتر از خودم و کمتر از خدا دوست دارم ... زيرا که به خدا اعتقاد دارم و به تو نياز!!!

 

 

 

 

 

عميق ترين درد زندگي مردن نيست... بلکه نداشتن کسي است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند ...و تو از او رسم محبت بياموزي... عميق ترين درد زندگي مردن نيست... بلکه گذاشتن سدي در برابر روديست... که از چشمانت جاري است ... بدترين درد اين نيست كه كسي رو دوست داشته باشي ... بلكه بدترين درد اين هستش كه ...ندوني كي دوستت داره...

               

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 0:43  توسط علی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
با سلام و درود بیکران خدمت شما دوستان خوبم.
از لطف و محبت یکایک شما عزیزان ممنونم که به من سر میزنید.من علی 21 ساله از اصفهان هستم امیدوارم از وبلاگم خوشتون بیاد.یه وقت فکر نکنید من عاشقم و این وبلاگ را برای عشقم ساختم.تنها انگیزه من برای ساخت این وبلاگ ××شناساندن کلمه مقدس عشق است××

نام : غم /
شهرت : سرگردان /
زادگاه : ويرانه /
تاريخ تولد : دوران غم /
شماره شناسنامه : نامفهوم /
مدت محکوميت : حبس ابد /
نام پدر : رنج /
نام مادر : درد /
نام پدربزرگ : درويش تنها /
نام مادربزرگ : سلطان غم /
چراغم : شمع /
سقفم : اسمان /
مونسم : شب /
کارم : حسرت /
يادم : انتظار /
دردم : فراغ /
فريادم : سکوت /
ارزويم : مرگ /
زندگيم : فقط تو /
اميدم : فقط تو /
ادرس : خيابان غمستان – ميدان تنهايي – چهارراه بدبختي – خيابان رنج – کوچه غربت – پلاک : ناباوري


ID:Ali_Jigar_Tala_2006

نوشته های پیشین
مرداد 1388
خرداد 1387
آبان 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
آرشیو موضوعی
جوک
علمی
عشق
مشاعره
مذهبي
پیوندها
خودت ببيني بهتره
دوستت دارم وتاوان آن هر چه باشد باشد
این دل برده عشق است و عشق نعره این دل
از گذر گل تا دل
ادبستان
..::ماجراهای زهرا و داداش هوشولو::..
هیچکس
دو همکلاسی
یه روز یه صدا .....منو کشوند سوی خدا
عـــــــــــــــــــــــشــــــــــــــق
سـلطــــــــــــــــان قلبــــــــــها
دست نوشته های یک دختر
تک ستاره
اي کاش عشق را زبان سخن بود
من و تو
هنوز خاکسترهای نیمه خاموش عشقم باقی است
کلماتی از یک کوهنورد
عشق و بوسه
:: نیمه ی پنهان من ::
کاش امتداد لحظه ها تکرار با تو بودن بود
ღღخــــــلوتــــــــگه عشاقღღ
داداشی و آجی
جدایی از عشق
poem
عشق گمشده
pooh
Sigord
۞ دنياي لينك و عكس ۞
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان